رؤیای حزقیال نبی
۱و۲و۳ در روز پنجـم ماه چهـارم سـال سیام، که پنج سال از تبعید یهویاکین پادشاه میگذشت، ناگهان آسمان به روی حزقیال، پسر بوزی، گشوده شد و خدا رؤیاهایی به او نشان داد. حزقیال کاهنی بود که با یهودیهای تبعیدی، کنار رود خابور در بابل زندگی میکرد. حزقیال چنین تعریف میکند: ۴ در یکی از این رؤیاها، طوفانی دیدم که از شمال به طرف من میآمد. پیشاپیش آن، ابر بزرگی از آتش در حرکت بود، هالهای از نور دور آن بود و در درون آن، چیزی مانند فلزی براق، میدرخشید. ۵ سپس، از میان ابر، چهار موجود عجیب ظاهر شدند که شبیه انسان بودند. ۶ ولی هر یک، چهار صورت و دو جفت بال داشتند! ۷ پاهایشان نیز مثل پای انسان بود، ولی پنجه پایشان به سم گوساله شباهت داشت و مانند فلزی براق، میدرخشید. ۸ زیر هر یک از بالهایشان، دستهایی میدیدم مثل دست انسان. ۹ انتهای بالهای آن چهار موجود زنده به همدیگر وصل بود. آنها مستقیم حرکت میکردند بدون آنکه برگردند. ۱۰ هر یک از آنها چهار صورت داشت: در جلو، صورت انسان؛ در طرف راست، صورت شیر؛ در طرف چپ، صورت گاو و در پشت، صورت عقاب. ۱۱ هر کدام دو جفت بال داشتند، که یک جفت باز بود و به نوک بالهای موجودات پهلویی میرسید و جفت دیگر، بدنشان را میپوشاند. ۱۲ هر جا روحشان میرفت، آنها هم مستقیم میرفتند بدون آنکه رویشان را برگردانند. ۱۳ در میان این موجودات زنده، چیزهایی شبیه به زغال افروخته با مشعل روشن، در حال حرکت بودند. از میان آنها، برق میجهید. ۱۴ آن موجودات زنده نیز بسرعت برق به عقب و جلو حرکت میکردند. ۱۵ در همان حال که به این چهار موجود زنده خیره شده بودم، زیر آنها و بر روی زمین، چهار چرخ دیدم زیر هر موجود یک چرخ. ۱۶ چرخها مانند زبرجد میدرخشیدند و همه مثل هم بودند. داخل هر چرخ، چرخ دیگری نیز قرار داشت. ۱۷برای همین میتوانستند بی آنکه مجبور باشند دور بزنند، به هر سو که بخواهند، بروند. ۱۸ آن چهار چرخ دارای لبهها و پرههایی بودند و دور لبهها پر از چشم بود. ۱۹و۲۰و۲۱ وقتی آن موجودات زنده حرکت میکردند، چرخها هم با آنها حرکت میکردند. هنگامی که آنها از زمین بر میخاستند، چرخها نیز بر میخاستند، و وقتی میایستادند، چرخها هم میایستادند، چون روح آن چهار موجود در چرخها نیز قرار داشت. پس موجودات زنده و چرخها تحت هدایت روحشان بودند. ۲۲ بالای سر موجودات زنده، چیزی شبیه به یک صفحه بزرگ گسترده شده بود که مانند بلور میدرخشید و انسان را به هراس میانداخت. ۲۳ زیر این صفحه، دو بال هر موجود زنده طوری باز بود که به بالهای موجود دیگر میرسید، و دو بال دیگر، بدنشان را میپوشانید. ۲۴ وقتی پرواز میکردند، صدای بالهایشان مانند غرش امواج ساحل یا همچون صدای خدا و یا هماننـد فریاد یک لشکر بزرگ بود. وقتی میایستادنـد، بالهایشان را پایین میآوردند. ۲۵ هر بار که میایستادند، از صفحه بلورین بالای سر آنها صدایی بگوش میرسید. ۲۶ بر فراز صفحه بالای سرشان، چیزی شبیه به یک تخت سلطنتی زیبا قرار داشت که گویی از یاقوت کبود ساخته شده بود و بر روی آن تخت، وجودی نشسته بود که به یک انسان شباهت داشت. ۲۷ از کمر به بالا همچون فلزی غوطه ور در آتش میدرخشید، و از کمر به پایین، مانند شعلههای آتـش، تابان بود. دور تا دورش را نیز نوری درخشان فرا گرفته بود که همه رنگهای رنگین کمان در آن دیده میشد. ۲۸ حضور پر جلال خداوند بدینگونه بر من ظاهر شد. هنگامی که آن منظره را دیدم، به خاک افتادم. آنگاه صدای کسی را شنیدم که با من سخن میگفت.